كروسينسكى ( مترجم : مهراب اميرى )

124

ده سفرنامه ( فارسى )

آه ، واقعا همينطور است آيا ميل داريد وقايع را بشنويد ؟ در برابرش تعظيم كردم و شاه چنين آغاز سخن كرد . غروب بود و شمعدانها را تازه در چادر روشن كرده بودند بغتتا صداى داد و فريادى در لشكرگاه به گوش مىرسيد ظاهرا اين همهمه و هياهو هرچه بيشتر به چادر من نزديك‌تر مىشد در اين موقع من در « خلوت » بودم و قبل از آنكه كسى متوجه شود خود را از سراپرده بيرون كشيدم اولين فكرى كه به مغزم خطور كرد اين بود كه محتملا قاجارها شبيخون زده‌اند با همين تصور پياده به سمتى كه همهمه و صداى شليك زيادتر بود روانه شدم بغتتا خود را در ميان عده‌اى يافتم كه در آن حيص و بيص صدائى به گوشم خورد كه مىگفت شاه كجاست ؟ به زودى صدا را تشخيص دادم او زال خان بود كه به شخصى كه پهلويش ايستاده بود مىگفت اين اراذل و اوباشها به سراپرده سلطنتى هجوم بردند ولى آنها شكار خود را به‌دست نياوردند . وقتى كه اين حرف را شنيدم گفتم زال خان چه شده است آيا قاجارها آمده‌اند ؟ محمد خان اخته نيز همراه آنهاست ؟ در جواب گفت اعليحضرتا خير ! حاجى ابراهيم شيراز را تصرف كرده است و عده‌اى از لشكريان به فرماندهى برادرانش دست به شورش زده و به سراپرده سلطنتى هجوم آورده تا اعليحضرت را دستگير نمايند و اينك قشون در معرض غارت و آشوب قرار گرفته است . من گفتم بايستى كوشش كنيم تا اسب‌هايمان را پيدا كنيم و كمى از لشكرگاه فاصله بگيريم و تا صبح منتظر بمانيم تا آنوقت بتوانيم دوست را از دشمن تشخيص بدهيم و به نحو درستى در مورد آينده تصميم بگيريم . همين‌طور كه پيش مىرفتيم بغتتا مردى طپانچه‌اى به طرفم شليك كرد كه به قدرى نزديك بود كه من گرد